پر آبی
يک افسانه صحرايی، از مردی ميگويد که می خواست به واحه
ديگری مهاجرت کند و شروع کرد به بار کردن شترش. فرشهايش، لوازم پخت و پز، صندوق
های لباسش را بار کرد. و حيوان همه را پذيرفت.
وقتی می خواستند به راه بيفتند، مرد پر آبی زيبايی را به ياد آورد، که پدرش به او
داده بود. پر را برداشت و بر پشت شتر گذاشت.
اما با این کار, جانور زير بار تاب نياورد و جان سپرد. حتما مرد فکر کرده است: "شتر
من حتی نتوانست وزن يک پر را تحمل کند.."
نتیجه اخلاقی:گاهی ما هم در مورد ديگران همين طور فکر می
کنيم.
متوجه نمی شويم که شوخی کوچک ما شايد همان قطره ای بوده است، که جامی پر از درد و
رنج را لبريز کرده...
+ نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 16:28 توسط مسلم
|