جایزه قهرمانی

روزی روبرت دو ونسزو گلف باز بزرگ آرژانتيني، پس از بردن مسابقه و دريافت چك قهرماني لبخند بر لب مقابل دوربين خبرنگاران وارد رختکن مي شود تا آماده رفتن شود. پس از ساعتي ، او داخل پاركينگ تك و تنها به طرف ماشينش مي رفت كه زني به وي نزديك مي شود. زن پيروزيش را تبريك مي گويد و سپس عاجزانه مي افزايد كه پسرش به خاطر ابتلا به بيماري سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ويزيت دكتر و هزينه بالاي بيمارستان نيست . دو ونسنزو تحت تاثير حرفهاي زن قرار گرفت و چك مسابقه را امضا نمود و در حالي كه آن را توي دست زن مي فشارد گفت : براي فرزندتان سلامتي و روزهاي خوشي را آرزو مي كنم . يك هفته پس از اين واقعه دو ونسنزو در يك باشگاه روستايي مشغول صرف ناهار بود كه يكي از مديران عاليرتبه انجمن گلف بازان به  ميز او نزديك مي شود و مي گويد : هفته گذشته چند نفر از بچه هاي مسئول پاركينگ به من اطلاع دادند كه شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زني صحبت كرده ايد . مي خواستم به اطلاعتان برسانم كه آن زن يك كلاهبردار است . او نه تنها بچه مريض و رو به موت ندارد ، بلكه ازدواج هم نكرده . او شما را فريب داده دوست عزيز. دو ونسزو مي پرسد : منظورتان اين است كه مريضي يا مرگ هيچ بچه اي در ميان نبوده است . بله كاملا همينطور  است . دو ونسزو مي گويد : در اين هفته ، اين بهترين خبري است كه شنيدم ...... 

ارزش دانش اندوزی

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روزی وارد مسجد شدند و مشاهده فرمودند دو جلسه تشکیل یافته است.

یکی, جلسه ی علم و دانش است, که در آن از معارف اسلامی بحث می شود و دیگری جلسه دعا و مناجات است, که در آن خدا را می خوانند و دعا می کنند.

پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: این هر دو جلسه خوب است و هر دو را دوست دارم, آن عده دعا می کنند و این عده راه دانش می پویند و به بی سوادان آگاهی و آموزش می دهند, ولی من این گروه دوم را بر گروه اول که صرفا به دعا و مناجات مشغولند ترجیح می دهم, زیرا من خود از جانب خداوند برای تعلیم و آموزش بر انگیخته شده ام.

آنگاه رسول گرامی صلی الله علیه و آله و سلم به گروه تعلیم دهندگان پیوستند و با آنان در مجلس علم نشستند.

نکته: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جلسه ای را که بر جلسه ی دعا و مناجات ترجیح دادند جلسه ی بحث پیرامون معارف اسلامی بود نه جلسه ی علمی زمین شناسی و مانند آن. (هر چند آن هم به نوبه ی خود بسیار مفید است).

بهترین آرزو

ربیعه پسر کعب می گوید:

روزی پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من فرمودند: ربیعه! هفت سال مرا خدمت کردی, آیا از من پاداش نمی خواهی؟

من عرض کردم: یا رسول الله! مهلت دهید تا فکری در این باره بکنم.

فردای آن روز محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رفتم, فرمودند: ربیعه حاجتت را بخواه!

عرض کردم: از خدا بخواهید مرا همراه شما داخل بهشت نماید.

فرمودند: این درخواست را چه کسی به تو آموخت؟

عرض کردم: هیچ کس به من یاد نداد, لکن من فکر کردم اگر مال دنیا بخواهم که نابود شدنی است و اگر عمر طولانی و فرزندان بخواهم سرانجام آن مرگ است.

در این وقت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم ساعتی سر بزیر افکندند, سپس فرمودند: این کار را انجام می دهم, ولی تو هم مرا با سجده های زیاد کمک کن و بیشتر نماز بخوان.

نتیجه اخلاقی: به نظر شما راه رسیدن به بهشت چیه؟ آیا فرمایشات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فقط مخصوص ربیعه بودند؟

درختان بهشتی

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:

هر کس بگوید: سبحان الله, خداوند در برابر آن درختی در بهشت برای او می کارد.

و هر کس بگوید: لا اله الا الله, خداوند در برابر آن درختی در بهشت برایش می کارد.

و هر کس بگوید: الله اکبر, خداوند در برابر آن درختی در بهشت برایش می کارد.

در این وقت مردی از قریش به آن حضرت عرض کرد: یا رسول الله! در این صورت درختان ما در بهشت زیاد خواهد بود, چون ما مرتب این ذکر ها را می گوییم.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: بلی! درست است لکن مواظب باشید مبادا آن ها را به آتش گناه بسوزانید چون خداوند می فرماید: ای اهل ایمان! خدا و رسولش را اطاعت کنید و اعمالتان را باطل ننمایید!

دروغگو

یک بنگاهدار که خیلی دروغ میگفته به مردم و کارش این بوده که هی این کلاه اون کلاه کنه و کلاه از سر یکی برداره و سر دیگری کلاه بگذاره می میرد و به اون می رود.در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایسته سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته.

از یکی از فرشتگان می پرسه “این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟

 فرشته پاسخ می دهد :”این ساعت ها ساعت های دروغ سنج هستند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگو ید عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود”.

 مرد گفت :”چه جالب مثلن  اون ساعت مال کیه؟!”

 فرشته پاسخ داد :” یک معلم ساده او حتی یک دروغ هم نگفته بنابراین ساعتش اصلاً حرکت نکرده است.

 - وای باور کردنی نیست . خوب آن ساعت کیه؟

 فرشته پاسخ داد : ساعت یک پرستار فداکار عقربه اش یکبارتکان خورده ...

  - خیلی جالبه راستی ساعت من کجاست ؟

 فرشته پاسخ داد : آهان اون، راستش در اتاق کار سرپرست فرشتگان گذاشتیم و ازش  به عنوان پنکه سقفی استفاده می کنند.

مادر و مدرسه

صبحی مادری برای بیدار کردن پسرش رفت.

مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است.

پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه.

مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه.

پسر: یک,  همه بچه ها از من بدشون می یاد. دو, همه معلم ها از من بدشون می یاد.

مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو باید بری به مدرسه.

پسر: مامان, تو  دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟

مادر: یک تو الآن پنجاه و دو سالته . دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی!!

عاقبت معامله با شیطان لعین

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود. ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است, کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طنابها برای چیست؟

جواب داد: برای اسارت آدمیزاد. طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان، طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند. سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت: اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.

مرد گفت: طناب من کدام است ؟

ابلیس لعین گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم خطای تو را به حساب دیگران می گذارم ...

مرد قبول کرد.

ابلیس خنده کنان گفت:

عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت...!

نتیجه اخلاقی:بیشتر به کتاب آسمونی دینمون نگاه کنیم, چون؛

الم اعهد اليكم يا بني آدم ان لا تعبد الشيطان انه لكم عدو مبين* و ان اعبدوني هذا صراط مستقيم (یس/60 و 61).

بهلول و جنید بغداد

آورده‌اند که جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد

بیرون رفت و مریدان از عقب او.  جنید احوال بهلول را پرسید, گفتند او مردی دیوانه است.

 گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است.  پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.  جنید پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد.

 بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی (هستی)؟

عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی.

فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟

عرض کرد آری.. بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟

عرض کرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم..
بهلول برخاست و دامن بر شیخ افشاند و فرمود تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت.

 مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.

بهلول پرسید چه کسی؟ جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.

 بهلول فرمود آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟

عرض کرد آری. بهلول پرسید چگونه سخن می‌گویی؟

عرض کرد سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.
بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی.. پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت.

مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید.

 بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟ عرض کرد آری.

 بهلول فرمود چگونه می‌خوابی؟

عرض کرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌خواب

 می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم رسیده بود بیان کرد.
بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول, من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.

بهلول گفت چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدانکه اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از

اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود. جنید گفت جزاک الله خیراً! و در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد

 و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. (یا) هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد. و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد(البته منظور بهلول عاقل این نیست که با دشمنان خدا و اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دشمن نباشیم, چون دو تا از فروع دین ما تولّی و تبرّی است) .

نتیجه اخلاقی: علم رو اگه از چشمه یاد نگیری هیچ وقت علم کامل نیست. چشمه ی اون هم اهل بیت علیهم السلام هستن, چه مردم قبول بکنن یا نه.

به قول شاعر:

گر جمله كائنات كافر گردند                                     بر دامن كبريايش(ان) ننشيند گرد

(البته شاعر این شعر رو برای خدا گفته اما ائمه علیهم السلام تجلی نور خدا هستند.)

فرق پدر با پسر

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله­اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.

پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.

بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه­ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.

در آن صفحه این طور نوشته شده بود:

امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.

هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم

 

 نتیجه اخلاقی: قدر داشته هامون رو بدونیم.

تو آدم نمیشی

روزی روزگاری پادشاهی به وزیرش می گوید که: ای وزیر, من زمانیکه جوان بودم پدرم همیشه به من می گفت "تو آدم نمیشی". خیلی دوست داشتم تا بتوانم نظرش را عوض کنم.
وزیر می گوید: قربان شما هم اکنون یک پادشاه هستید. بنظرم شرایطی فراهم آورید که پدرتان شما را ببیند, آنگاه نظرش تغییر خواهد کرد.
بنابر حرف وزیر, پادشاه دستور می دهد که شرایط سفر را به روستایی که پادشاه در آنجا بدنیا آمده بود فراهم کنند تا پدرش که هنوز در خانه ی قدیمی خودش در آن روستا زندگی می کرد او را ببیند.
پادشاه سوار بر اسب زیبا و باوقار خود با تمام عظمت به همراه وزیران و سربازان و همراهان به روستا می رود. سپس دستور می دهد تا سربازان پدرش را از خانه اش گرفته و به میدان روستا بیاورند.
همه ی اهالی روستا در حال تکریم و تعظیم به پادشاه بودند اما زمانیکه پدر پادشاه که دیگر پیرمردی شده بود به میدان می آید خیلی آرام و ساده در مقابل پادشاه که بر اسب سوار بود می ایستد.
پادشاه می گوید که: ای پدر ببین من پسرت هستم. همان کسی که می گفتی  آدم نمی شود. ببین که من هم اکنون پادشاه این مملکت هستم و همه از من فرمان می برند. حال چه می گویی؟
پیرمرد نگاهی به روی پسرش می اندازد و می گوید: من هنوز سر حرف هستم. تو آدم نمیشی. من هرگز نگفتم تو پادشاه نمیشی, گفتم تو آدم نمیشی. تو اگر آدم بودی به جای اینکه سرباز بفرستی دنبال من, خودت می آمدی در خانه را میزدی و من برایت باز می کردم. اگر تو آدم بودی حال که من آمده ام به احترام من که پدرت هستم از اسب پیاده میشدی.
نه, من از نظرم بر نمی گردم. تو آدم نمیشی!

بچه حاضر جواب

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.
ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!

خنده دار ترین معامله

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم.کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم!

تصمیم مدیریتی

روزی مدیر یکی از شرکتهای بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در کنار دیوار ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد.
جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می کنی؟»
جوان با تعجب جواب داد: «ماهی ٢٠٠٠دلار.»
مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود ۶٠٠٠ دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، ما به کارمندان خود حقوق می دهیم که کار کنند نه اینکه یکجا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند.»
جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید: «آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟»
کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: «او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود.»
نتیجه اخلاقی: برخی از مدیران حتی کارکنان خود را در طول دوره مدیریت خود ندیده و آنها را نمی شناسند. ولی در برخی از مواقع تصمیمات خیلی مهمی را در باره آنها گرفته و اجرا می کنند.

ایرانی, آمریکایی

چند روزی هست که یک موج جدید ضد اسلامی در میان دولت های اروپایی و آمریکا شروع شده است, این هم یک داستان کوتاه در مورد همین مطلب.

مردی در پارک مرکزی نیویورک مشغول گردش است. ناگهان می بیند دختر کوچکی مورد حمله یک سگ بولداگ  قرار گرفته است. مرد با شتاب بسوی سگ می دود. او موفق می شود سگ را بکشد و جان دختر را نجات دهد. پلیسی که مشغول تماشای این صحنه بود بسوی او می رود و می گوید: شما یک قهرمان هستید, شما فردا می توانید در تمام روزنامه ها بخوانید «یک مرد شجاع نیویورکی جان یک دختر بچه را نجات داد». مرد میگوید: اما من نیویورکی نیستم. پلیس می گوید: اوه پس در روزنامه های فردا صبح می خوانید «یک آمریکائی شجاع جان یک دختر بچه را نجات داد». مرد می گوید: ولی من آمریکائی نیستم. پلیس می گوید: آه پس شما اهل کجا هستید؟ مرد می گوید: من ایرانی هستم.
روز بعد روزنامه ها می نویسند: یک اسلامی تندرو یک سگ بیگناه آمریکائی را کشت.

گناهان خود را کوچک نشمارید.

سالروز ولادت آزاد کنندگان انسان ها از بندگی شیطان و دنیا پرستی, پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امام صادق علیه السلام بر شیعیان و آزادگان جهان مبارک باد.(به مناسبت این روز حکایتی از زندگی ایشان را نقل می کنیم.)
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در یکی از مسافرتها همراه جمعی از اصحاب خود در سرزمین خالی و بی آب و علفی فرود آمدند و به یاران خود فرمودند:
- هیزم بیاورید تا آتش روشن کنیم.
اصحاب عرض کردند: یا رسول الله! اینجا سرزمین خالی است و هیچ گونه هیزمی در آن وجود ندارد.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
- بروید هر کس هر مقدار می تواند هیزم جمع کند و بیاورد. یاران به صحرا رفتند و هر کدام هر اندازه که توانستند, ریز و درشت, جمع کردند و با خود آوردند. همه را در مقابل پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم روی هم ریختند. مقدار زیادی هیزم جمع شد. در این وقت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
- گناهان کوچک هم مانند این هیزم های کوچک است. اول به چشم نمی آید, ولی وقتی که روی هم جمع می گردند, انبوه عظیمی را تشکیل می دهند.
آنگاه فرمودند: یاران! از گناهان کوچک نیز بپرهیزید. اگر چه گناهان کوچک چندان به نظر نمی آیند؛ هر چیز طالب و جستجو کننده ای دارد. جستجوکنندگان! آن چه را در دوران زندگی انجام داده اید و هر آن چه بعد از مرگ آثارش باقی مانده است, همه را می نویسد و روزی می بیند که همان گناهان کوچک, انبوه بزرگی را تشکیل داده است.
نتیجه اخلاقی: این داستان دیگه نیاز به توضیح نداره.

فلسفه و صندلی

یک روز استاد فلسفه, وارد کلاس شد و به ما گفت: امروز می خوام ازتون امتحان بگیرم. بعد صندلی اش را بلند کرد و گذاشت روی میزش و بعد هم پای تخته سیاه رفت و روی تابلو نوشت : «ثابت کنید که اصلا این صندلی وجود ندارد».
همه از جمله خود من, مات و منگ و مبهوت شدیم. هر چه به مغزمان فشار آوردیم و انواع و اقسام فرضیه ها و فرمول های فلسفی و ریاضی را زیر و رو کردیم, نتوانستیم مسأله را حل کنیم. اما یکی از دانشجو های خوش فکر, با دو کلمه پاسخ استاد را داد. او روی ورقه اش نوشت: «کدام صندلی؟»
نتیجه اخلاقی: بدون فکر پاسخ هیچ سؤالی را ندهید.
تفکر و تعمق قبل از پاسخگویی راحت تر از پیدا کردن چاره ای برای تغییر آنچه گفته ایم است. 

رنجش

روزی سقراط مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود. علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم. جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت. و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد, آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟ مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت. و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود. بیماری فکری و روان نامش غفلت است. و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد. و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده.
" بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است . "

خواسته ی رئیس شرکت از غول چراغ جادو

یه روز مسئول مالی, منشی دفتر و مدیر یک شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند. یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا کردن و روی اون دست کشیدن و غول چراغ ظاهر شد.
غول گفت: «من برای هر کدوم از شما یه آرزو برآورده می کنم.» منشی پرید جلو گفت: «اول من , اول من!... من می خوام که توی جزیره کیش باشم, سوار یه قایق بادبانی شیک و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپدید شد.
بعد مسئول مالی پرید جلو و گفت: «حالا من, حالا من!... من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم, یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی خنک داشته باشم و تمام عمرم کیف کنم»... پوووف! مسئول مالی هم ناپدید شد. بعد غول به مدیر گفت: «حالا نوبت توئه.» مدیر هم گفت: «من چیز زیادی نمی خوام, فقط کاری کن اون دو تا هردوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن!»

حسابدار

جوانی تازه از رشته حسابداری فارغ التحصیل شده بود, یه آگهی استخدام حسابدار دید و در جلسه مصاحبه حاضر شد. مصاحبه کننده صاحب یه شرکت کوچیک بود که خودش اون رو اداره می کرد.
صاحب شرکت گفت: «من به یه نفر نیاز دارم که مدرک حسابداری داشته باشه. اما در اصل دنبال کسی هستم که عهده دار نگرانی های من باشه!!»
جوان تازه فارغ التحصیل گفت: «ببخشید منظورتون رو متوجه نمی شم!» صاحب شرکت: «من نگران خیلی از چیز ها هستم اما نمی خوام درباره پول نگرانی داشته باشم. کار شما اینه که تمام نگرانی های مالی رو از دوش من برداری.»
جوان گفت: «متوجه ام... اونوقت حقوق من چقدره؟»
صاحب شرکت گفت: «با 10 میلیارد تومان در ماه شروع می کنیم, خوبه؟»
جوان با تعجب گفت: «10 میلیارد تومان؟ عالیه ولی چطوری شما با این شرکت کوچیک از عهده چنین حقوقی بر می آین؟»
صاحب شرکت گفت: «خوب! این اولین نگرانی منه!!.»

زیرکی بهلول

آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمو د . شیادی چون شنیده بود بهلول
دیوانه است جلو آمد و گفت :
اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم . بهلول چون سکه های او را دید دانست که ....
آنها از مس هستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم, :
که سه مرتبه با صدای بلند مانند الاغ عر عر کنی !!!
شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود . بهلول به او گفت :
 تو که با این خریت فهمیدی سکه ای که در دست من است از طلا می باشد ، من نمی فهمم که سکه های تو از مس است . آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود .

قورباغه ی قهرمان

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه بدهند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود. جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند. مسابقه شروع شد. راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچکی بتوانند به نوک برج برسند. برای همین جمله هایی مثل این ها زیاد شنیده می شد: «اوه, عجب کار مشکلی!!», «اون ها هیچ وقت به نوک برج نمی رسن», یا «هیچ شانسی ندارن, برج خیلی بلنده!»
قورباغه های کوچک یکی یکی شروع به افتادن کردند. بجز بعضی که هنوز با جدیت تمام بالا و بالاتر می رفتند. جمعیت کماکان ادامه می داد: «خیلی مشکله! هیچ کس موفق نمی شه! و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف. ولی فقط یکی از آنها به رفتن ادامه داد؛ بالا, بالا و باز هم بالاتر تا اینکه بالاخره با کلی تلاش به نوک برج رسید! بقیه قورباغه ها و صد البته همه تماشاچیان مشتاقانه می خواستند بدانند که او چگونه این کار را انجام داده.
از او پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج رو پیدا کرده؟ اما او جوابی نداد؛ چون گوش هایش نمی شنید!

اعتقاد و باور

یک نفر سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند و او هم از خواب پرید و فقط با عجله دو مسأله ای را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و باورش این بود که استاد آن ها را به عنوان تکلیف منزل برای هفته بعد داده. او تمام آن روز و آن شب را برای حل کردن آن مسأله ها فکر کرد. اما نتوانست حلشان کند. در طول هفته هم دست از تلاش بر نداشت. سرانجام توانست یکی از آن ها را حل کند. وقتی آن را به کلاس آورد, استاد به کلی مبهوت شد و گفت: «من این مسأله ها رو به عنوتن دو نمونه از مسائل غیر قابل حل ریاضی داده بودم!!»
نتیجه اخلاقی: با تلاش است که به موفقیت دست می یابیم و با دست روی دست گذاشتن مطمئنا هیچ مشکلی حل نخواهد شد.

پیر مرد نجار

نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به کارفرمایش گفت که می خواهدساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.
کارفرما از این که دیئ کارگرش می خواهد کار را ترک کند ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار, تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد, اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست و از همین جهت بود که برای ساختن آن خانه, از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی ساخت خانه را تمام کرد.
وقتی کار ساختن خانه به پایان رسید, کارفرما برای وارسی خانه آمد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت: «این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو.»
نجار شوکه شده بود. مایه تاسف بود! حتما اگر می دانست که دارد آن خانه را برای خودش می سازد, کارش را با دقت و وسواس بیشتری انجام می داد.
نتیجه اخلاقی: تا آخرین لحظه مسئولیت خود را با جدیت و تلاش به انجام برسانیم.

قدرت نمایی بین کشتی جنگی و...

یک کشتی جنگی مأموریت داشت برای آموزش نظامی به مدت چند روز در هوایی طوفانی مانور بدهد. هوای مه آلود سبب شده بود که کارکنان کشتی دید کمی داشته باشند.  در نتیجه ناخدا روی عرشه ایستاده بود تا همه فعالیت ها را زیر نظر داشته باشد.
مقداری از شب نگذشته بود که دیده بان گذارش داد: «نوری در سمت راست کشتی به چشم می خورد.»
ناخدا فریاد زد: «اون نور ثابته یا به طرف عقب حرکت می کنه؟»
دیده بان جواب داد: ثابته قربان!» و مفهومش هم این بود که در مسیری هستیم که با هم برخورد خواهیم کرد.
ناخدا به مأمور ارسال پیام گفت: «به آن کشتی علامت بده که رو در روی هم هستیم, توصیه می کنم 20 درجه تغییر مسیر بدهید».
جواب آمد: «شما باید 20 درجه تغییر مسیر بدهید».
نا خدا گفت: «علامت بده که من ناخدا هستم و آن ها باید 20 درجه تغییر مسیر بدهند».
پاسخ آمد: «بهتر است شما 20 درجه تغییر مسیر بدهید».
در این هنگام ناخدا به خشم آمد و گفت: «به او بگو که ما یک کشتی جنگی هستیم و آن ها باید مسیرشون رو عوض کنند».
پاسخ آمد: «من فانوس دریایی هستم!!»
کشتی جنگی به اجبار تغییر مسیر داد.

مرد قوی هیکل در چوب بری

مردی قوی هیکل در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند. روز اول در جنگل, 18 درخت را قطع کرد. رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد. روز یعد با انگیزه بیشتری کار کرد, ولی 15 درخت را قطع کرد. روز سوم بیشتر کار کرد, اما نتوانست بیشتر از 10 درخت را ببرد. به نظرش  آمد که ضعیف شده است.
پیش رئیسش رفت و عذر خواست و گفت: «نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم, درخت کمتری می برم!!!».
رئیسش پرسید: «آخرین بار کی تبرت را تیز کردی؟»
او گفت: «برای این کار وقت نداشتم. تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم.» (چیزی که نقطه ضعف او بود.)

... بهتر است یا خودکار فضایی؟

هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد, با مشکل کوچکی روبرو شد. آنها فهمیدند که خودکارهای موجود, در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند. برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند. تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید, 12 میلیون دلار صرف شد و در نهایت آن ها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت, زیر آب کار می کرد, روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و از دمای زیر صفر تا 300 درجه سانتیگراد کار می کرد.
اما روس ها راه حل ساده تری داشتند, آنها ازمداد استفاده کردند.
نتیجه اخلاقی: آن چیزی که بیش از یک دهه و  بیشتر از 12 میلیون دلار ارزش داره فکر است.

سنگی در وسط جاده

در روزگار قدیم, پادشاهی سنگ بزرگی را وسط یک جاده اصلی قرار داد. بعد خودش و همراهانش در گوشه ای قایم شدند تا ببینند چه کسی آن را از جلوی مسیر بر می دارد. برخی از بازرگانان ثروتمند با کالسکه های خود به کنار سنگ رسیدند, آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیاری از آن ها هم به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. اما هیچکدام از آنها کاری به سنگ نداشتند. کمی بعد یک مرد روستایی با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه اش را زیر سنگ قرار داد و سعی کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. بعد از کلی زور زدن و عرق ریختن بالاخره موفق شد. وقتی که سراغ بار سبزیجاتش برگشت متوجه شد کیسه ای زیر آن سنگ بوده. کیسه را باز کرد. پر از سکه های طلا بود و یادداشتی از جانب شاه که این سکه ها مال کسی است که سنگ را از جاده کنار بزند.
نتیجه اخلاقی: هر مانعی, فرصتی است تا وضعیت مان را را بهبود بخشیم.

دانه ی ترسو

دوتا دانه توي خاک حاصلخيز کنار هم نشسته بودند. دانه اولي گفت: «من مي خوام رشد کنم! مي خوام ريشه هام رو هر چه عميق تر توي دل خاک فرو کنم و شاخه هام رو از ميون پوسته زمين بالاي سرم پخش کنم... من مي خوام شکوفه هاي لطيف خودم رو مثل پرچم هاي رنگي درست کنم و رسيدن بهار رو به همه نويد بدم... من مي خوامگرماي آفتاب رو روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي رو روي گلبرگ هام احساس کنم!» و بدين ترتيب دانه روئيد.دانه دومي گفت: «ولي من مي ترسم. اگه من ريشه هام رو به دل خاک سياه فرو کنم,نمي دونم که در اون تاريکي با چه چيزهايي روبرو ميشم, اگه از ميون خاک سفت بالاي سرم رو نگاه کنم, امکان داره شاخه هاي لطيفم آسيب ببينن... چه کار کنم اگه شکوفه هام باز بشن و گوسفندي, گاوي , چيزي قصد خوردن اون ها رو بکنه؟ تازه, اگه قرار باشه شکوفه هام به گل بشينن, احتمال داره بچه کوچيکي من رو از ريشه بيرون بکشه. نه, همون بهتر که منتظر بمونم تا فرصت بهتري نصيبم بشه.» و بدين ترتيب دانه منتظر ماند.
مرغ خانگي که براي يافتن غذا مشغول کند و کاو بود دانه را ديد و در يک چشم بر هم زدن قورتش داد.
نتيجه اخلاقي: 1-آن عده از انسان ها که از حرکت و رشد مي ترسند, به و سيله ي زندگي بلعيده مي شوند.
2-زمان را از دست ندهيم و بخاطر داشته باشيم زمان براي ما متوقف نمي شود.
3-عينک نمي زد که نگن عينکيه, يه روز چاله ي جلوي چشمش رو نديد و زمين خورد. از اون روز به بعد چلاق صداش مي کردند.
4-اشخاصي که زيادي صبر مي کنند تا اوضاع و شرايط عالي از راه برسد, هرگز کاري را شروع نمي کنند.زمان مطلوب براي شروع همين حالاست.

آغاز امامت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف مبارک باد

به مناسبت این روز تعدادی از فتواهای برخی از مفتی های اهل سنت را نقل می کنیم تا هم شیعه و هم سنی خود قضاوت کنند.
1- بن باز مفتی عربستانی (که اکنون نیز زنده) است فتوا داده که زمین ساکن است و خورشید به دور آن می چرخد, هرکس که قائل باشد زمین به دور خورشید می چرخد کافر است(این ها چه راحت فتوا به کفر می دهند) بن باز که چشمش در جوانی کور شده, استدلالش این است که من خود زمانی که چشم داشتم با چشم خودم دیدم که خورشید به دور زمین می چرخد.
»«أ فلا یعقلون»«.2- فتوای دیگر بن باز این است که زمین گرد نیست بلکه صاف و مسطح است
3-(نویسنده: در دین اسلام حکمی وجود دارد که طبق آن اگر کودکی قبل از تمام شدن دو سالگی اش از مستقیما از سینه ی زنی غیر از مادر خود - به تعداد مشخص شده که یقینا و قطعا بیشتر از یک بار است- شیر بخورد به آن زن محرم می باشد و آن زن حکم مادر رضاعی کودک را دارد.)یکی از مفتی های اهل تسنن فتوا داده که اگر مرد بالغی تنها یک بار مستقیما از سینه ی زنی شیر بخورد, آن مرد به آن زن محرم می شود.
شاید این فتواها به نظر شما غیر قابل باور باشد, اما دین اسلام موافق تحقیق است, پس تحقیق کنید و عادلانه قضاوت کنید.
( هدف از این مطلب آگاهی دادن به کسانی است که نیتشان پیروی واقعی از دین اسلام است.)

جودوکار یک دست

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد. استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.

در طول شش ماه استاد فقط روي بدنسازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از آن خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به آن كودك فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روی همان فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان, با استفاده از آن یك فن, همه حريفان خود را شكست دهد!

سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دست نداشتي!

نتیجه اخلاقی: استفاده صحیح از چیزهایی که داریم و نداریم.