قناعت و خوشبختی
آوردهاند که شخصی در راه حج در
بّرّیه افتاد و تشنگی عظیم بر وی غالب شد . تا از دور، خیمهای
خرد و کهن دید.آنجا رفت.کنیزکی دید. آواز داد آن شخص که ” من مهمانم. المراد!” و
آنجا فرود آمد و نشست و و آب خواست. آبش دادند که خورد. آن آب از
آتش گرمتر بود و از نمک شورتر.از لب تا کام ، تا آنجا که فرو رفت، همه
را میسوخت.
این مرد، از غایت شفقت ، در نصیحت آن زن مشغول گشت و گفت:
” شما را بر من حق است، جهت این قدر آسایش که از شما
یافتم. آنچه به شما گویم پاس دارید: اینک بغداد نزدیک است و کوفه و واسط و
غیرها- از شهرهای بزرگ. اگر مبتلا باشید، نشسته نشسته و
غلتان غلتان میتوانید خود را به آنجا رسانیدن - که آنجا آبهای
شیرین خنک بسیار است.” و طعامهای گوناگون و حمامها و تنعمها و خوشیها و لذتهای آن شهرها برشمرد.
لحظهای دیگر، آن عرب بیامد که شوهرش بود.تایی چند از این
موشان دشتی صید کرده بود. زن را فرمود که آن را پخت و
چیزی از آن به مهمان دادند. مهمان چنان که بود، کور و کبود،
از آن تناول کرد.
بعد از آن، نیمشب، مهمان بیرون خیمه خفت. زن به شوهر میگوید
که ” هیچ
شنیدی که این مهمان چه وصفها و حکایتها کرد؟ ” قصه
مهمان، تمام، بر شوهر بخواند. عرب گفت ” های، ای زن، مشنو از
این چیزها!- که حسودان در عالم بسیارند. چون ببینند بعضی
را که به آسایش و دولتی رسیدهاند، حسدها کنند و خواهند که
ایشان را از آنجا آواره کنند و از آن دولت محروم کنند.”
نکته: گرچه ادبیات این داستان غریب است اما داستان آن آموزنده است.
نتیجه اخلاقی:1-قناعت گنجی است پایان ناپذیر.
2- کسی که قناعت پیشه کند با نانی و کاسه ی آبی نیز زندگی را به خوبی و خوشی می گذراند اما اگر کسی در زندگی به حرص و زیاده خواهی دامن بزند, حتی با همه ی نعمت های روی زمین هم سیر نخواهد شد.