ماشین
یکی از دوستان ما(منظور کسی است که این خاطره را تعریف کرده) تعریف می
کرد: وقتی به ژاپن رفته بودم, یه روز از خیابونی که ماشین های زیادی در دو
طرفش پارک شده بود می گذشتم؛ رفتار جوانکی نظرم رو جلب کرد. او با جدیت و
حرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود. بی اختیار ایستادم. دیدن کسی که
اون طوری در حفظ و تمیزی ماشین خودش تلاش می کرد من رو مجذوب کرده بود.
مرد جوان بعد ازتمیزکردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل, راهش رو گرفت و رفت
و چند متر آن طرف تر, در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد. رفتار او گیجم کرد.
به سراغش رفتم و پرسیدم: «ببخشید! مگه اون ماشینی رو که تمیز کردید مال شما نبود؟!»
نگاهی به من انداخت و با لبخند گفت:«نخیر. من کارگر کارگر کارخانه ای هستم که اون ماشین رو تولید کرده. دلم نمی خواد اتومبیلی که ما ساختیم برای دیگران, کثیف ونامرتب جلوه کنه.»
به سراغش رفتم و پرسیدم: «ببخشید! مگه اون ماشینی رو که تمیز کردید مال شما نبود؟!»
نگاهی به من انداخت و با لبخند گفت:«نخیر. من کارگر کارگر کارخانه ای هستم که اون ماشین رو تولید کرده. دلم نمی خواد اتومبیلی که ما ساختیم برای دیگران, کثیف ونامرتب جلوه کنه.»
نتیجه اخلاقی: برای کارمان و شخصیتمان ارزش قائل شویم.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 11:52 توسط مسلم
|