کفش پاره
پشت ويترين مغازه ايستاده بود . به کفشهاي پاره اش نگاه ميکرد. هزار و يک
سوال از ذهنش ميگذشت. رويش را که برگرداند ، ميخکوب شد.
مردي را روي صندلي چرخدار ديد که اصلا پا نداشت. شاد و خندان از جلوي مغازه گذشت.
+ نوشته شده در شنبه دهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 13:44 توسط مسلم
|