پشت ويترين مغازه ايستاده بود . به کفشهاي پاره اش نگاه ميکرد. هزار و يک سوال از ذهنش ميگذشت. رويش را که برگرداند ، ميخکوب شد.

مردي را روي صندلي چرخدار ديد که اصلا پا نداشت. شاد و خندان از جلوي مغازه گذشت.