دو برادر بودند که یکی در خدمت شاه بود و دیگری با آهنگری و زور بازو نان می خورد. روزی برادر توانگر به درویش گفت، چرا به خدمت سلطان نمی آیی تا ازرنج کارکردن نجات یابی؟ درویش پاسخ داد، تو چرا کار نمی کنی تا از خواری و ذّلت خدمت به سلطان رهائی یابی؟ که خردمندان گفته اند، نان بازویت را بخوری و آسوده بنشینی بهتر از آن است که کمربند زرین ببندی و دست به سینه در خدمت شاه بایستی.

به دست آهن تفته کردن خمیر         به از  دست  بر  سینه  پیش  امیر