دوتا دانه توي خاک حاصلخيز کنار هم نشسته بودند. دانه اولي گفت: «من مي خوام رشد کنم! مي خوام ريشه هام رو هر چه عميق تر توي دل خاک فرو کنم و شاخه هام رو از ميون پوسته زمين بالاي سرم پخش کنم... من مي خوام شکوفه هاي لطيف خودم رو مثل پرچم هاي رنگي درست کنم و رسيدن بهار رو به همه نويد بدم... من مي خوامگرماي آفتاب رو روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي رو روي گلبرگ هام احساس کنم!» و بدين ترتيب دانه روئيد.دانه دومي گفت: «ولي من مي ترسم. اگه من ريشه هام رو به دل خاک سياه فرو کنم,نمي دونم که در اون تاريکي با چه چيزهايي روبرو ميشم, اگه از ميون خاک سفت بالاي سرم رو نگاه کنم, امکان داره شاخه هاي لطيفم آسيب ببينن... چه کار کنم اگه شکوفه هام باز بشن و گوسفندي, گاوي , چيزي قصد خوردن اون ها رو بکنه؟ تازه, اگه قرار باشه شکوفه هام به گل بشينن, احتمال داره بچه کوچيکي من رو از ريشه بيرون بکشه. نه, همون بهتر که منتظر بمونم تا فرصت بهتري نصيبم بشه.» و بدين ترتيب دانه منتظر ماند.
مرغ خانگي که براي يافتن غذا مشغول کند و کاو بود دانه را ديد و در يک چشم بر هم زدن قورتش داد.
نتيجه اخلاقي: 1-آن عده از انسان ها که از حرکت و رشد مي ترسند, به و سيله ي زندگي بلعيده مي شوند.
2-زمان را از دست ندهيم و بخاطر داشته باشيم زمان براي ما متوقف نمي شود.
3-عينک نمي زد که نگن عينکيه, يه روز چاله ي جلوي چشمش رو نديد و زمين خورد. از اون روز به بعد چلاق صداش مي کردند.
4-اشخاصي که زيادي صبر مي کنند تا اوضاع و شرايط عالي از راه برسد, هرگز کاري را شروع نمي کنند.زمان مطلوب براي شروع همين حالاست.