فریاد
مردی در کنار رودخانه ای ایستاده بود. ناگهان صدای فریادی را شنید و متوجه شد که کسی در حال غرق شدن است. فورا به آب ÷رید و او را نجات داد. هنوز فرصت نکرده بود که نفسی تازه کند, دوباره صدای فریاد های دیگری را شنید. باز به داخل آب پرید و دو نفر دیگر را که داشتند غرق می شدند نجات داد. اما پیش از این که حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک می خواستند شنید. سرتان را درد نیاورم, او تمام روز را صرف نجات افرادی کرد که در رودخانه می افتادند و در میان امواج خروشان گرفتار می شدند. اما غافل بود از اینکه کمی بالاتر, دیوانه مردم را یکی یکی به رودخانه می انداخت.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 15:1 توسط مسلم
|